به بهانه هفته دفاع مقدس
تاریخ: ۱۱:۱۸ :: ۱۳۹۶/۰۶/۲۸
قصه مادری که رفت، پسری که برگشت

اشاره:حاج اکبر کریم متولد ۱۳۳۹ در سال های قبل از انقلاب در انجمن اسلامی فاضل نراقی بوده در زلزله طبس و امدادرسانی آن حضور فعال داشت. وی می گوید:«بعد از انقلاب با جهاد سازندگی در روستاهای ازوار و ویدوجا و…شهرستان یاسوج حمام می ساختیم. در روستای فخره کانال آب احداث کردیم.» سربازی در سرپل ذهاب […]

اشاره:حاج اکبر کریم متولد ۱۳۳۹ در سال های قبل از انقلاب در انجمن اسلامی فاضل نراقی بوده در زلزله طبس و امدادرسانی آن حضور فعال داشت. وی می گوید:«بعد از انقلاب با جهاد سازندگی در روستاهای ازوار و ویدوجا و…شهرستان یاسوج حمام می ساختیم. در روستای فخره کانال آب احداث کردیم.»

سربازی در سرپل ذهاب گذراند یکسال و نیم در ارکان توپخانه و بعد در آتشبار توپخانه در پرتاب گلوله ها نقش داشت. سربازی تمام شد و در لشکر محمد رسول اله(ص) و و در قلاجه رفت تا سه چهار ماه والفجر۴ در عملیات در مریوان زخمی شد که سطحی بود. بعد از دو ماه به لشکر امام حسین(ع) در سال ۶۳هفت هشت ماه بود با شهید حیدریان فرمانده دسته و شهید آقا خانی فرمانده گردان  و… بودند هم رزم بود.

وی می گوید:بعد از لشکر امام حسین(ع) به لشکر نجف اشرف رفتیم و یکسال و نیم آنجا بودیم و سپس یکسال به گردان کوثر که قایقرانی بود و بعد به اطلاعات عملیات حدود سه چهارماه و بعد گردان فتح که گردان پیاده بود که سه چهار ماه همرزم سردار احترامی و سردار شهید الماسی و…

در گردان فتح ۴دی۶۵ مجروح شدم در ام الرصاص در کربلای ۴ که داشتیم ام الباقی رو فتح می کردیم  که بوسیله گلوله دوشکا از ناحیه سر مجروح شدم و تا مرز شهادت پیش رفتم. و آقای آقاجان زاده بنده و یکی از شهدای بیدگلی را با ماشین آورد و دو روز در سردخانه بودم و چیزی نمانده بود که با شهدا من را تشییع کنند من یکسال و نیم نمی توانستم حرف بزنم.

وی هم اکنون جانباز ۷۰ درصد می باشد و بخاطر جراحاتی که در سرش بوجود آمد هنوز در تکلم مشکل دارد به همین خاطر از دامادشان کمک گرفتیم که داستان را تا انتها برایمان تعریف کند.

 

عربشاهی داماد خانواده کریم.

سراج: از قبل از جانبازی حاج اکبر برای ما بگویید:

زمان ابتدایی با حاج اکبر همکلاس بودم و زمانی که در تربیت معلم بودم فامیل شدیم. حاج اکبر برادر خانم بنده هستند. پنج سال حاج اکبر در جبهه بود(البته آن روز حاجی نبود) و همیشه مادرش چشم براهش بود. حاجی هر وقت که از جبهه هم می آمد در انجمن فاضل نراقی فعالیت می کرد خیلی آرام و قرار نداشت.

روزی که خبرشهادت حاجی آمد من در خانه مادر خانمم بودیم. از بنیاد شهید به درب منزل آمدند و نامه را نشان من دادند که حاج اکبر شهید شده و جسد ایشان هم در منطقه مانده است. و فعلا مفقود الجسد هست. گفتند :«یک عکس از ایشان بدهید که ما برای پرده و حجله می خواهیم و… » مقداری هم برنج و تدارکات برای مراسم ختم آورده بودند. البته این که جنازه حاجی جامانده از اشتباهات بنیاد بود چون جنازه برگشته بود.

من به مامور بنیاد شهید نگاه کردم و واقعا بعضی اوقات به آدم یک حالتی دست می دهد که توصیف آن مشکل است. من همان موقع به مامور گفتم بعید می دانم که شهید شده باشد. ولی از او اصرار و از من انکار.من به مامور گفتم دو سه روز به ما مهلت بدهید جایی گفته نشود ما هم یک تحقیقی بکنیم.آنها هم قبول کردند و رفتند.

خلاصه مامور رفت و در همان زمان محله چون کوچک بود و مردم زود با خبر شده بودند به سرعت شهادت حاج اکبر کریم زبان به زبان می چرخد. در همان لحظه مادر حاج اکبر که در صف نانوایی بود و هیچ خبری از اوضاع نداشت ناگهان متوجه حرف های افرادی که پشت سر او هست می شود(البته نفرات پشت سر متوجه حضور مادر حاج اکبر نبودند) که شنیده اید پسر اوس علیرضا کریم هم شهید شده؟! مادر خانمم از نانوایی برگشت بارنگ پریده ناگهان بیهوش شد و از پله های ورودی منزل پایین افتاد. با اقوام به بیمارستان بردیمش ولی متاسفانه بعد از دو روز از دنیا رفت. باز به بنیاد رفتیم و گفتیم باز مهلت بدهید چون مادر شهید از دنیا رفت. در راه بازگشت از بنیاد بودیم که آقای آقاجان زاده را دیدیم. من به او گفتم می گویند که جنازه حاج اکبر در جبهه مانده است که او گفت :«کی گفته من خودم بالای سر اکبر کریم بودم. خودم با دوسه تا از بچه ها آوردیمش تا نزدیک رودخانه گذاشتیمش توی قایق و آوردندش عقب.» تا من این رو شنیدم امیدوار شدم. اول آمدم سپاه و بعد رفتم بنیاد گفتم آقای آقاجان زاده این رو می گوید.

مسئولین بنیاد ناراحت شدند و گفتند باید آقاجان زاده را توبیخ کنیم. چندین نفر جنازه اکبر کریم را دیده اند که توی منطقه جا مانده.

مراسم مادر خانم که تمام شد مشغول پیگیری شدیم. پیگیر جنازه حاج اکبر شدیم.

سراج: جنازه کجا رفته بود؟

گلوله دوشکا جوری توی سر حاجی خورده بود که مغز پیدا بود. جنازه حاجی را به شیراز می آورند و در سردخانه بیمارستان نمازی دو روز می گذارند تا تعیین تکلیف کنند. روزی که جنازه ها را از سردخانه بیرون می آورند، می بینند که زیر نایلونی که روی جنازه کشیده اند بخار جمع شده سریعا اطلاع می دهند و به اتاق عمل می برند و حدود ده ساعت رو سر حاجی کار می شود.

حاجی توی منطقه پلاکش گم شده بود و نمی توانسته بود حرف بزند و عملا بی نام و نشان در بیمارستان نمازی شیراز در یک اتاق همراه دو نفر دیگر بستری بود. یکی از خانم پرستارها که مرتب به او سر میزده بوده. به حاجی گفته یه حرفی بزن حداقل یه شماره تلفن بده و … که ناگهان حاجی با انگشت یک عددی را روی ملافه می نویسد. از عنایت خداوند این شماره، شماره همسایه عموی حاج اکبر در می آید. البته غیر از معجزه چیز دیگری نمی شود دانست.

سراج: این قضیه چقدر از خبر شهادت حاج اکبر گذشته بود؟

مراسم های مادر حاجی گذشته بود حدود دو ماه.

سراج: بعد حتما زنگ زدند؟

آره اتفاقا همسایه عمو حاج اکبر خیلی این قضیه را دنبال می کرد. این خبر را به ما داد که می گویند چنین شخصی با چنین مشخصاتی در بیمارستان نمازی شیراز بستری هست. من و پسرخاله حاج اکبر رفتیم شیراز.

وارد بیمارستان نمازی شیراز شدیم. داخل لیست بیمارستان چنین اسمی پیدا نشد. گفتیم خودتان زنگ زده اید. گفتند:« ما خبر نداریم. خودتان بگردید اتاق به اتاق تا شاید پیدا کنید.»

سراج: مجبور شدید همه بیمارستان رو ببینید؟

بله،تمام اتاق ها را دیدیم و چه دیدنی… جانبازانی که اوضاع بسیار اسفباری از لحاظ جسمی داشتند که قابل توصیف نیست. عمل های عجیب و غریبی روی جانبازان انجام داده بودند. دکترها هم جرأت خیلی زیادی پیدا کرده بودند.

اتاقی که جانبازان شیمیایی بودند خیلی وضع خراب بود تاولهایی روی دست و صورت کوچیک هاشون اندازه تخم کبوتر بود.  یکی از آنها همسایه ما آقای عبدلی بود صورتش چنان ورم کرده بود که اول نشناختمش ولی بعد خیلی از دیدنش خوشحال شدم.

سراج: او هم جزء مفقودین بود؟

نه او را از اول شناخته بودند.

وارد اتاقی شدیم که نوشته بود «ناشناسها». در را که باز کردم حاج اکبر را دیدم که فقط فکش تکان می خورد و تمام بدنش بی حرکت بود تا من را دید از خوشحالی دهانش باز مانده بود و من هم مات شده بودم.

استخوان جمجمه نداشت پوست مستقیما روی مغز بود و زیرش خالی بود. مثل یک چاله.

سراج: الان چی هست؟

الان استخوان مصنوعی هست. دکترها دور من جمع شدند. گفتند می شناسیش؟ گفتم آره برادر خانمم هست. به کاشان زنگ زدم و گفتم اکبر زنده هست(ولی از وضعیتش نگفتم).

همانجا سفارشات لازم رو کردند برای نگهداری مجروح و گفتند که با هواپیما می فرستیم شما رو تا اصفهان و بعد با اتومبیل به کاشان خواهید رفت. البته قرار بود تهران بستری شود که گفتند باید برگردید شیراز چون این عمل ها فقط در بیمارستان نمازی انجام می شود ولی آخر سر تصمیم بر این شد بیاییم کاشان. آمدن ما همزمان شد با بمباران کاشان. وارد بیمارستان نقوی شدیم با انبوهی از مجروح مواجه شدیم. اوضاع خیلی خراب بود. از شدت انفجار خرده شیشه ها در همه جا بدن مصدومیش بود. یک پیرزن کنار حاجی بستری کرده بودند انگار شمشیر بر فرقش زده باشند. توی راهروها مجروح خوابیده بود.

سراج : موشک رو کجا زده بودند؟

خیابان محتشم. ظاهرا بچه ها توی حیاط مدرسه بازی میکردن که تکه ها آهن پرت شده بود وسط حیاط مدرسه یک چند نفری هم آنجا مجروح شده بودند.یکی از آشناهای ما هم آنجا شهید شده بود.

انقدر وضع خراب بود که دیدیم اگر حاجی همین نیمه جانی که دارد چند روز دیگر در این بیمارستان باشد از بین خواهد رفت. ما رفتیم بنیاد گفتیم حاجی رو ببریم منزل که موافقت کردند که در اتاقی که در ورودی خانه قرار داشت یک تخت بیمارستانی آوردند و همانجا بستری شد. هر کس هم می آمد حاجی را ببیند همان دم در وارد می شد و میرفت داخل اتاق.

شش ماه حاجی هیچی نمی گفت. بچه هایی که از جبهه می آمدند به ایشان سر می زدند. همه میگفتند و می خندیدند و حتی تلوزیون و ویدئو آوردند و فیلم دورانی که در جبهه حرف می زده بود را برایش گذاشتند که حداقل تحریکش کنند تا حرف بزند. حاجی توی جبهه صبح ها ورزش که می کردند حاجی شعار می داده بود و همه تکرار می کردند. تمام شعرهای که خوانده بود توی دفترچه ای بود که هنگام مجروحیتش دنبالش بود و بعد از جانبازی موجود بود.

سراج: چطور حاجی به حرف آمد؟

بعد از فوت مادر خانم ما دیگر در منزل ایشان مستقر شده بودیم و هفت ماهی بود که در خدمت حاجی بودیم. صبح زود بیدار شدم داخل حیاط آمدم وضو بگیرم دیدم صدای حاج اکبر می آید و دارد صدای نمازخواندن می آید دویم توی اتاقش دیدم کنار تختش نشسته و دارد نماز می خواند .

سراج: تا آن موقع می توانست بنشیند؟

نه نمی توانست از جایش تکان بخورد، حرف هم نمی زد ولی یکدفعه هم نشست و هم داشت نماز می خواند. من ذوق زده صدای خانمم زدم و گفتم بیا ببین برادرت دارد نماز می خواند او هم دوید آمد نماز خواندنش را دید ولی بعد از نماز دوباره به همان حالت مات برگشت و هیچی نگفت و دوباره دراز کشید. خیلی جالب بود موقع نماز، نماز را با همه تلفظاتش رعایت می کرد ولی بعدش هیچ چیز دیگری نمی گفت. بعد از مدتها به غیر نماز یکی دو  کلمه آن هم با فاصله زیاد می گفت.

سراج: فوت مادر را بهش گفته بودید؟

نه، همان جلو در هم نوشته بودیم خواهشمندیم حرفی از فوت مادرش جلو ایشان نزنند و تسلیت نگویند.

از بنیاد خیلی هم رسیدگی کردند و فیزیوتراپی هم در اتاق انجام می شد و کم کم رفیق‌هایش با عصا بیرون می‌بردندش و صبح می رفتند و ظهر برمی گشتند و بعد از یکسال تقریبا چند کلمه ای حرف زد و نوه خاله حاج اکبر را به عقد ایشان در آوردند و زحمات نگهداری از ایشان بدست همسر ایشان ادامه پیدا کرد.

سراج: چند بار عمل کردید؟

۹بار. یک پودر بود برای استخوان سازی جمجمه روی سر حاجی پیدا نمی شد و در تحریم بودیم. یکی ازاقوام از آلمان برای ما فرستاد.

در پایان حاج اکبر از تمامی کسانی که در این مدت برایش زحمت کشیده اند تشکر کرد.