تاریخ: ۱۲:۰۱ :: ۱۳۹۶/۰۶/۱۵
حیله گرى با امیرالمومنین !

هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین علیه السلام را در مکه وکیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هایى را که مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدینه رود.   در آن روزهایى که على علیه […]

هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین علیه السلام را در مکه وکیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هایى را که مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدینه رود.

 

در آن روزهایى که على علیه السلام امانتها را به مردم تحویل مى داد، حنظله بن ابى سفیان ، عمیر بن وائل ثقفى را تطمیع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه کند، و به وى گفت : اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قریش براى تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد که از جمله آنها گردن بندى بود که به تنهایى سیزده مثقال طلا وزن داشت .

 

عمیر نزد امیرالمومنین علیه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. على علیه السلام هر چند ودایع و امانات را ملاحظه کرد، سپرده اى به نام عمیر ندید و دانست که او دروغ مى گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش ‍ دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشید و عمیر همچنان برگفته خود ثابت بود و مى گفت : من بر ادعاى خود گواهانى از قریش دارم که آنان برایم گواهى مى دهند؛ مانند ابوجهل ، عکرمه ، عقبه بن ابى معیط، ابوسفیان و حنظله .

 

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: این نیرنگى است که به تدبیر کننده اش بر مى گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه کعبه بنشینند و به عمیر رو کرده و فرمود: اکنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسلیم پیامبر صلى الله علیه و آله نمودى ؟

 

عمیر: نزدیک ظهر بود که سپرده را به او تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.

و آنگاه ابوجهل را طلبیده همان سوال را از او پرسید، ولى ابوجهل گفت : مرا حاجتى به پاسخ گفتن نیست ، و بدین وسیله خود را رها کرد.

 

پس از آن ابوسفیان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسید ابوسفیان گفت : نزدیک غروب آفتاب بود که عمیر امانتش را تسلیم پیامبر صلى الله علیه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستین خود قرار داد.

نوبت به حنظله رسید او گفت : بخاطر دارم که آفتاب در وسط آسمان بود که عمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتى که خواست برخیزد، آن را به همراه خود برد.

 

و سپس عقبه را احضار کرد و کیفیت را از او جویا شد، وى گفت : به هنگام عصر بود که عمیر امانتش را تحویل پیامبر صلى الله علیه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عکرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عکرمه گفت : اول روز بود که عمیر امانت را به پیامبر تحویل داده پیامبر آن را تحویل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.

 

و عمیر آنجا نشسته بود و تمام جریانات و تناقض گوییهاى آنان را مى شنید. آنگاه امیرالمومنین علیه السلام به عمیر رو کرده فرمود: مى بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است !

 

عمیر گفت : الان حقیقت حال را به شما خواهم گفت : زیرا شخص حیله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرک من حنظله و ابوسفیان بوده اند و اینکه دینارهایى که مهر هند، زن ابوسفیان بر آنها نقشین است نزد من موجود مى باشند که آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بیاورید شمشیرى را که در گوشه خانه پنهان است ، شمشیر را آوردند.

 

على علیه السلام شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آیا این شمشیر را مى شناسید؟ گفتند: آرى ، این شمشیر حنظله مى باشد، از آن میان ابوسفیان گفت : این شمشیر از حنظله سرقت شده است .

امیرالمومنین به وى فرمود: اگر راست مى گویى پس غلام تو مهلع ؛ سیاه چکار کرد؟

ابوسفیان گفت : او فعلا براى انجام ماموریتى به طائف رفته است .

 

آن حضرت فرمود: اى کاش ! مى آمد و تو یک بار دیگر او را مى دیدى و اگر راست مى گویى او را احضار کن بیاید.

ابوسفیان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینى را حفر کنند، چون حفر کردند ناگهان به جسد کشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه کعبه حمل کردند، مردم از مشاهده پیکر بیجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند.

 

امام علیه السلام فرمود: ابوسفیان و پسرش این غلام را تطمیع کرده وبه پاداش آزادیش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا این که در راهى برایم کمین کرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش ‍ را گرفتم . و چون مکر و نیرنگ آنان در این دفعه بجایى نرسید خواستند بار دیگر حیله اى به کار برند ولى آن هم نقش بر آب گردید !

برچسب ها: